تبلیغات
...یاس ایران...
 از عقابی پرسیدند:

آیا ترس به زمین افتادن را نداری؟

عقاب لبخند زد و گفت:

من انسان نیستم كه با كمی به بلندی رفتن تكبركنم!

من در اوج بلندی نگاهم همیشه به زمین است 


تاریخ : 22 فروردین 90 | 11:29 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید


تاریخ : 17 آذر 91 | 04:38 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
خنده واقعی یک شیر دریایی


تاریخ : 17 آذر 91 | 04:34 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید


تاریخ : 8 آذر 91 | 11:01 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
تاریخ : 7 آذر 91 | 11:56 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید


تاریخ : 7 آذر 91 | 11:54 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید


تاریخ : 7 آذر 91 | 11:54 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
تصویری که در زیر مشاهده می کنید در سال ۱۹۲۷ و در محل برگزاری کنفرانس سلوی (انستیتو بین‌المللی فیزیک و شیمی) در بروکسل، پایتخت بلژیک گرفته شده است. از جمله چهره های سرشناس حاضر در این عکس می توان به آلبرت اینشتین، نیلز بور، ماری کوری، اروین شرودینگر، ولفگانگ پاولی، ورنر هایزنبرگ و پل دیراک اشاره کرد. بیشتر از نیمی از حاضرین در این عکس، موفق به کسب جایزه ی نوبل شیمی یا فیزیک شده اند و در بین آنها ماری کوری دو بار موفق به دریافت این جایزه شد، هم در فیزیک و هم در شیمی. او تنها کسی است که موفق به کسب چنین افتخاری شده است.





تاریخ : 4 آذر 91 | 05:47 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
کوچک ترین لاک پشت جهان در یکی از پارک های انگلیس زندگی می کند و طول آن ۳٫۸ سانتیمتر است.
 
به نقل از خبرگزاری "یونایتد پرس”، این لاک پشت که می توان آن را در قاشق غذا خوری جای داد کوچکترین لاک پشت جهان است.
 
یکی از مسئولان پارک "پاردایس” در لندن می گوید این لاک پشت باعث جلب توجه بسیاری از افرادی می شود که به این پارک می آیند می شود از همین روی بسیاری از مردم در اوقات بیکاری برای دیدن این موجود کوچک به پارک نامبرده می آیند.






تاریخ : 4 آذر 91 | 05:45 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
معلم کمی فکر کرد و جواب داد: گوش کنید، مثالی می زنم، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز و دیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید، کدام یک این کار را انجام دهند؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند: خوب مسلما کثیفه!
معلم گفت: نه، تمیزه. چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند. پس چه کسی حمام می کند؟
حالا پسرها می گویند: تمیزه!
معلم جواب داد: ....

نه، کثیفه، چون او به حمام احتیاج دارد. و باز پرسید:

خوب، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند؟

یک بار دیگر شاگردها گفتند: کثیفه!

معلم دوباره گفت: اما نه، البته که هر دو! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد؟

بچه ها با سر درگمی جواب دادند: هر دو !

معلم بار دیگر توضیح می دهد: نه، هیچ کدام! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!

شاگردان با اعتراض گفتند: بله درسته، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟ هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است

معلم در پاسخ گفت: خوب پس متوجه شدید، این یعنی: منطق! و از دیدگاه هر کس متفاوت است



تاریخ : 26 آبان 91 | 10:55 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گلرا برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختراندانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشتو هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود! همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود...



تاریخ : 22 آبان 91 | 11:51 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.

روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت...

بچه ها، ببینید؛ همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.

دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.

البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»



تاریخ : 17 آبان 91 | 10:44 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها افراد زیادی اونجا نبودن 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا 60-70 سالشون بود. ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوانه گوشیش زنگ خورد , البته من با اینکه بهش نزدیک بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم , بگذریم شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ما ها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد روکرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمونه من هستن میخوام شیرینیه بچم رو بهشون بدم

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده خوب ما همه گیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش , اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم, اما بلاخره با اسرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیره زن پیره مرد رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد. خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود , اما اونجایی خیلی تعجب کردم که دیشب با دوستام رفتیم سینما که تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم , ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف از دوستام جدا شدم و یه جوری که متوجه من نشه نزدیکش شدم و باز هم با تعجب دیدم که دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میکنه

دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم , دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش...


ادامه مطلب
تاریخ : 13 آبان 91 | 11:49 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد. 
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن  زد و زن در دم کشته شد.

در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک می شد، مرد گوش می داد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین می کرد، اما هنگامی که یک مرد به او نزدیک می شد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان می داد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.

کشاورز گفت: 

خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی در مورد همسر من می گفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

کشیش پرسید، پس مردها چه می گفتند؟

کشاورز گفت: 

آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه



تاریخ : 13 آبان 91 | 11:41 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
 آیا می دانید تاثیر جمله

«این مکان مجهز به دوربین مداربسته می باشد»

به مراتب بیشتر از

جمله «عالم محضر خداست در محضر خدا معصیت نکنید» می باشد!


تاریخ : 11 آبان 91 | 11:29 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
چهره او برای همه مردم و دنیا و هر نسلی آشناست مردی که با آن کلاه، عصا و سبیل خنده دارش خنده را بر لبان میلیاردها نفر آورد.
عکس زیر متعلق به 27 سالگی چارلی چاپلین است، کمتر کسی او را با چنین چهره‌ای دیده و همه ما او را با سبیل و کلاه خنده دارش می‌شناسیم.




تاریخ : 9 آبان 91 | 08:21 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 27 :: ... 2 3 4 5 6 7 8 ...