تبلیغات
...یاس ایران...
 از عقابی پرسیدند:

آیا ترس به زمین افتادن را نداری؟

عقاب لبخند زد و گفت:

من انسان نیستم كه با كمی به بلندی رفتن تكبركنم!

من در اوج بلندی نگاهم همیشه به زمین است 


تاریخ : 23 فروردین 90 | 12:29 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده . شك كرد كه همسایه اش آن را دزدیده باشد ، برای همین ، تمام روز اور ا زیر نظر گرفت.
متوجه شد كه همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یك دزد راه می رود ، مثل دزدی كه می خواهد چیزی را پنهان كند ، پچ پچ می كند ،آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض كند ، نزد قاضی برود و شكایت كند.
اما همین كه وارد خانه شد ، تبرش را پیدا كرد . زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت كه او مثل یك آدم شریف راه می رود ، حرف می زند ، و رفتار می كند

همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم!



تاریخ : 29 اسفند 91 | 01:06 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید


تاریخ : 25 اسفند 91 | 11:24 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید

روزی داروغه بغداد در اجتماعی که بهلول در آن حضور داشت، گفت: تاکنون هیچ کس نتوانسته است مرا گول بزند. بهلول گفت: گول زدن تو چندان کاری ندارد، ولی به زحمتش نمی ارزد. داروغه گفت: چون از عهده ات خارج است، این حرف را می زنی و الا مرا گول می زدی. بهلول گفت: حیف که الان کار دارم و الا ثابت می کردم که گول زدنت کاری ندارد. داروغه گفت: حاضری بروی کارت را انجام بدهی و فوری برگردی؟

بهلول گفت: بله به شرط آن که از جایت تکان نخوری. داروغه قبول کرد و بهلول رفت و تا چندین ساعت داروغه را معطل کرد و بالاخره بازنگشت. داروغه پس از این معطلی شروع به غر زدن کرد و گفت: این اولین باری است که این دیوانه مرا گول زد.



تاریخ : 16 اسفند 91 | 10:55 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
در حالی که انسان ها دامنه طبیعت را با زباله های خود آلوده کرده اند، یک پرنده زیبا شیفته زرق و برق یک قوطی نوشابه شده و آن را به دندان گرفته است. گویا او هم در حال خانه تکانی طبیعت برای رسیدن بهار است. اینجا است که باید گفت زنده باد بهار!




تاریخ : 16 اسفند 91 | 10:49 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
روزگار نو: عکاس نشریه محلی در وهان چین می گوید: من برای گرفتن عکس از پل،داشتم دوربین را تنظیم می کردم که صدای نعره جوانی را شنیدم که داشت خود را از پل پائین می انداخت.
عکاس چینی می خواست از پل مه آلود عکس بگیرد؛ ولی موضوع عکس هایش عوض شد!
تاکنون هویت یکی از دو نفر معلوم نشده، ولی یکی از آن دو جوان چینی عاشق است و دیگری دختری جوان.
بنابراین گزارش، عکاس نشریه محلی در وهان چین می گوید:من برای گرفتن عکس از پل،داشتم دوربینم را تنظیم می کردم که صدای نعره جوانی را شنیدم که داشت خود را از پل پائین می انداخت.
وی افزود:من کاملا گیج شده بودم و نمی دانستم چه کنم که دختر جوانی هم از همان جا خود را از پل پرتاب کرد.
احتمالا پای عشقی نافرجام در میان است. بستگان جوان می گویند:از عشق او خبرداشته اند؛ اما تا روشن شدن هویت دختر، برای معلوم شدن اصل ماجرا،باید صبر کرد.




تاریخ : 15 اسفند 91 | 11:38 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید


تاریخ : 6 اسفند 91 | 10:44 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید


منبع: شفاف


تاریخ : 6 اسفند 91 | 10:43 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
زنى به حضور حضرت داوود(ع) آمد و گفت: اى پیامبر خدا پروردگار تو ظالم است یا عادل؟
داوود(ع) فرمود: خداوند عادلى است که هرگز ظلم نمى کند.
سپس فرمود: مگر چه حادثه اى براى تو رخ داده است که این سؤال را مى کنى؟ زن گفت: من بیوه زن هستم و سه دختر دارم، با دستم ریسندگى مى کنم، دیروز شال بافته خود را در میان پارچه اى گذاشته بودم و به طرف بازار مى بردم تا بفروشم و با پول آن غذاى کودکانم را تهیه سازم ، ناگهان پرنده اى آمد و آن پارچه را از دستم ربود و برد و تهیدست و محزون ماندم و چیزى ندارم که معاش کودکانم را تأمین نمایم. هنوز سخن زن تمام نشده بود که در خانه داوود(ع) را زدند، حضرت اجازه وارد شدن به خانه را داد، ناگهان ده نفر تاجر به حضور داوود(ع) آمدند و هر کدام صد دینار (جمعاً هزار دینار) نزد آن حضرت گذاردند و عرض کردند: این پولها را به مستحقش بدهید. حضرت داوود(ع) از آن ها پرسید: علت این که شما دسته جمعى این مبلغ را به اینجا آورده اید چیست؟ عرض کردند: ما سوار کشتى بودیم، طوفانى برخاست، کشتى آسیب دید و نزدیک بود غرق گردد و همه ما به هلاکت برسیم، ناگهان پرنده اى دیدیم، پارچه سرخ بسته اى به سوى ما انداخت، آن را گشودیم، در آن شال بافته دیدیم، به وسیله آن مورد آسیب دیده کشتى را محکم بستیم و کشتى بى خطر گردید و سپس طوفان آرام شد و به ساحل رسیدیم و ما هنگام خطر نذر کردیم که اگر نجات یابیم هر کدام صد دینار، بپردازیم و اکنون این مبلغ را که هزار دینار از ده نفر ماست به حضورت آورده ایم تا هر که را بخواهى، به او صدقه بدهى.
حضرت داوود(ع) به زن متوجه شد و به او فرمود : پروردگار تو در دریا براى تو هدیه مى فرستد، ولى تو او را ظالم مى خوانى؟ سپس ‍ هزار دینار را به آن زن داد و فرمود: این پول را در تأمین معاش کودکانت مصرف کن، خداوند به حال و روزگار تو، آگاهتر از دیگران است.


تاریخ : 20 بهمن 91 | 07:08 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.
جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟

زاهد گفت: مال تو کجاست؟ جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.
زاهد گفت: من هم.


تاریخ : 20 بهمن 91 | 07:04 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید




تاریخ : 20 بهمن 91 | 11:13 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید

می دانید داستان " گربه را دم حجله شتن" چیست؟
می گویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبود. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه، او می گوید که می تواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی، عروس و داماد وارد حجله می شوند و... چند دقیقه از زفاف که می گذرد پسرک احساس تشنگی می کند. گربه ای در اتاق وجود داشته از او می خواهد که آب بیاورد، چند بار تکرار می کند که ای گربه برو و برای من آب بیاور. گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا می کند.
سپس رو یه دختر می کند و می گوید برو آب بیار...‬

خب معلومه دختر از ترس سریع میره اب میاره و این است که این ضرب المثل رایج شد.



تاریخ : 13 بهمن 91 | 10:50 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید



ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند!



تاریخ : 13 بهمن 91 | 10:47 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
عکس کاریکاتور, ایران کاریکاتور,


تاریخ : 13 بهمن 91 | 10:42 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
تو عروسی نشسته بودم یه بچه 3 ، 4 ساله اومد یک هسته هلو داد بهم، منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زیر میز، چند ثانیه بعد دیدم دوباره آوردش، این دفعه پرتش کردم یه جای دور دیدم دوباره آورد!! می خواستم این بار خیلی دور بندازمش که بغل دستیم بهم گفت آقا این بچس سگ نیست! طرف بابای بچه بود!!



تاریخ : 11 بهمن 91 | 11:29 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
تاریخ : 11 بهمن 91 | 11:25 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 27 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...