تبلیغات
...یاس ایران...
 از عقابی پرسیدند:

آیا ترس به زمین افتادن را نداری؟

عقاب لبخند زد و گفت:

من انسان نیستم كه با كمی به بلندی رفتن تكبركنم!

من در اوج بلندی نگاهم همیشه به زمین است 


تاریخ : 22 فروردین 90 | 11:29 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگذارید
طنز زن باس, مطالب طنز وخنده دار

طنز زن باس, مطالب طنز وخنده دار

طنز زن باس, مطالب طنز وخنده دار


تاریخ : 14 اسفند 92 | 08:13 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | نظرات
تو نت آگهی زده روغن مار صد در صد گیاهی!
ای خدایا تو رو به همین وقت قسم منو بکش راحتم کن..

میگن تو جهنّم ترتیب روزا اینجوریه:
شنبه
عصر جمعه
عصر جمعه
عصر سیزده به در
31 شهریور
عصر جمعه



شما هم وقتی شبا یهو از خواب بیدار می شید گوشیتونو با یه چشم چک می کنید!؟



توی دوره و زمونه ایی که یه پسر ۱۶ ساله با ۴۰ کیلو وزن و یه ماشین شاسی بلند
میشه مرد رویاها، ما همون نامرد باشیم بهتره!




تاریخ : 20 مرداد 92 | 07:12 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
یکی از روزها، پادشاه سه وزیرش را فراخواند و از آنها درخواست کرد کار عجیبی انجام دهند :
از هر وزیر خواست تا کیسه ای برداشته و به باغ قصر برود و اینکه این کیسه ها را  برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند.
همچنین از آنها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند و آن را به شخص دیگری واگذار نکنند…
وزراء از دستور شاه تعجب کرده و هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند !...

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع آوری کرده و پیوسته بهترین را انتخاب می کرد تا اینکه کیسه اش پر شد…

وزیر دوم با خود فکر می کرد که شاه این میوه ها را برای خود نمی خواهد و احتیاجی به آنها ندارد و درون کیسه را نیز نگاه نمی کند، پس با تنبلی و اهمال شروع به جمع کردن نمود و خوب و بد را از هم جدا نمی کرد تا اینکه کیسه را با میوه ها پر نمود…

وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا اهمیتی نمی دهد. کیسه را با علف و برگ درخت و خاشاک پر نمود !!!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند بیاورند

و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هرکدام را جدا گانه با کیسه اش به مدت سه ماه زندانی کنند…!!!


تاریخ : 28 تیر 92 | 01:19 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید

به هنگام حمله ی ناپلئون به روسیه دسته ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند ...


یکی از فرماندهان به طور اتفاقی از سواران خود جدا می افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می گیرند و در خیابانهای پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می پردازند .

فرمانده که جان خود را در خطر می بیند پا به فرار می گذارد و سر انجام در کوچه ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می شود و با مشاهده ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس های بریده بریده فریاد می زند : کمکم کن جانم را نجات بده . کجا می توانم پنهان شوم؟!

پوست فروش میگوید : زود باش بیا زیر این پوستینها و سپس روی فرمانده مقداری زیادی پوستین می ریزد ...

پوست فروش تازه از این کار فارغ شده بود که قزاقان روسی شتابان وارد دکان می شوند و فریاد زنان می پرسند : او کجاست ؟ ما دیدیم که او آمد تو!!!

قزاقان علیرغم اعتراضهای پوست فروش دکان را برای پیدا کردن فرمانده فرانسوی زیر و رو می کنند . آنها تل پوستین ها را با شمشیرهای تیز خود سیخ می زنند اما او را نمی یابند سپس راه خود را می گیرند و می روند .

فرمانده پس از مدتی صحیح و سالم از زیر پوستینها بیرون می خزد و در همین لحظه سربازان او از راه می رسند...



ادامه حکایت
تاریخ : 28 تیر 92 | 01:15 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود؛ نوبت به او رسید: "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت: حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!


حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!



تاریخ : 28 تیر 92 | 01:10 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
" فرق ما با نسل جدید "

اون چیه که بدون اون نمیشه زندگی کرد، اما دیده نمی شود؟

جواب ما: هوا

جواب نسل جدید: وایرلس


تاریخ : 28 تیر 92 | 01:06 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﺑﻪ دوستم ﻣﯿﮕﻢ : ﮐـﻼﻏﻪ ﺑﺮﺍﻡ ﺧﺒـﺮ آﻭﺭﺩﻩ ﮐـﻪ
ﺳﯿﮕـﺎﺭ ﻣﯿﮑﺸﯽ ...
ﻣﯿﮕــﻪ : ﺗﻮ ﭼﯽ ﻣﯽ ﺯﻧـﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﻧـﯽ ﺑﺎ
ﭘﺮﻧـﺪﻩ ﻫﺎ ﺻﺤﺒﺖ ﮐﻨـﯽ؟



ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﻣﻤﻠﻮ ﺍﺯ ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮﯼ ﺑﺎﻍ ﻭﺣﺶ ﺍﯾﻦ
ﺟﻤﻠﻪ ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺷﺪ:
" ﺑﺎﺯﺩﯾﺪﮐﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻏﺬﺍ ﻭ ﺧﻮﺭﺍﮐﯽ ﺑﻪ
ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ".

ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻣﺠﺪﺩﻥ ﺍﺯ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻮ ﺍﻋﻼﻡ ﺷﺪ:
"ﺑﺎﺯﺩﯾﺪﮐﻨﻨﺪﻩ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺶ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺗﻐﺬﯾﻪ
ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺧﻮﺩﺩﺍﺭﯼ ﻓﺮﻣﺎﯾﯿﺪ "!

ﺍﯾﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭﻫﺎ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﺪ. ﺁﺧﺮﯾﻦ
ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﻠﻨﺪﮔﻮ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ:
" ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﻋﺰﯾﺰ ﺧﻮﺍﻫﺸﻤﻨﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻏﺬﺍ ﻧﮕﯿﺮﯾﺪ"!




ادامه مطلب
تاریخ : 28 تیر 92 | 12:58 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید

یكی از زهاد را بیماری عارض شد. شخصی به عیادت او رفت و او را شادمان دید و زبانش را به شكر و ثنا متذكر یافت.

گفت: می خواهی كه خدای تعالی تو را شفا دهد؟

گفت: نه.

گفت: می خواهی به وضع بیماری بمانی؟

گفت: نه.

گفت: پس چه می خواهی؟

گفت: آن را می خواهم كه خدا می خواهد.



تاریخ : 18 تیر 92 | 07:29 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
تاریخ : 14 تیر 92 | 10:17 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
ترول ایرانی, ترول, عکس های خنده دار


تاریخ : 14 تیر 92 | 10:16 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
ترول ایرانی, ترول, عکس های خنده دار


تاریخ : 14 تیر 92 | 10:15 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت 

آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. 

مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. 

هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد

 و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم،

 تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و 

یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم. 

یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!



تاریخ : 17 خرداد 92 | 09:49 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
یه سوال از بچگی مغز منُ درگیر کرده:

این که تو جر و بحث بهت میگن حالا نشونت میدم دقیقاً چیو میخان نشون بدن؟



کره ای: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه عشقت عذاب آور نیست
آمریکایی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه ساندویچ گرم عذاب آور نیست
یونانی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه دسته چک عذاب آور نیست
انگلیسی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه مهمونی بزرگ عذاب آورر نیست
برزیلی: هیچ چی مثل منتظر بودن واسه یه مسابقه فوتبال عذاب آور نیست
ایرانی: انگار شما تا حالا با dialup کار نکردید!!!



تاریخ : 15 خرداد 92 | 09:00 بعد از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
تصاویر,تصاویر زیبا,تصاویر روز,عکس

تصاویر,تصاویر زیبا,تصاویر روز,عکس


تاریخ : 15 خرداد 92 | 11:18 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
تصاویر,تصاویر زیبا,تصاویر روز,عکس


تاریخ : 15 خرداد 92 | 11:14 قبل از ظهر | نویسنده : Amin Kh | ردپا بگزارید
.: Weblog Themes By BlackSkin :.

تعداد کل صفحات : 27 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...